+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 توسط محمد
|
Migoft Asheghamo dosesh Daramo Bedone On Hicham Va Baraye On Zendeam; On Rafto Tanha Mond,Zendegi Kard Va Mashogho Faramosh Kard. Azash Porsidam:Az Eshgh chi Midoni? Baram Bego... -Goft:Eshgh?! Etefaghe,Bayad Beshini Ta Biofte; -Goft:Eshgh Asodegie,Khiale...Khiale Khosh; -Mondaneo Dar Khod Foro Raftane; -Khastane Va Tamaloke,Gereftane; -Goft:Eshgh Sadeas,Haminjas Va Dame Daste.Donya Por Shode Az Eshghhaye Zod,Eshghhaye Injaee Va Nazdik Va Lahzee... -Goftam:To Ashegh Nistio Nabodi; -Goftam:Eshgh Ye Dastane,Dastani Ke Bayad Ono Besazi; -Eshgh Darde To Tavalodi No,Tavalodi Ke Be Daste Khishtan Hast; -Eshgh Raftaneo Oboreo Nabodane; -Eshgh Jostojoe,Naresidane,Nadashtan Va Bakhshidane; -Goftam:Eshgh Dardeo Direo Sakhte Va Zendegi Kardan Be Noe Dige... . To Fekr Ghargh Shod Va Hamontori Ke Cheshmash Khis Shode Bod,Goft:Are;Man Ashegh Nabodam... Goftam Eshgh Raze;Raze Beyne Mano To.Bar Mala NemisheVa Tamomi Nadare.Magar Be Marg...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:18 توسط محمد
|
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد، اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:56 توسط محمد
|
دنيا را بد ساختند ،
كسي را كه دوست داري ، دوستت ندارد
كسي كه تو را دوست دارد ، تو دوستش نداري
اما كسي كه دوستش داري و او هم دوستت دارد ،
به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند.
و اين رنج است
زندگي يعني اين.
(دكتر علي شريعتي)
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:21 توسط محمد
|
"وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره .... بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم .... وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ... تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني .... همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....
دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....
لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ... اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ... خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....
اشکايي که براي توست ، دوست دارم ... نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ... تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..
زودي مي خوام ببينمت .... آخه اينجا يه قلبي به شوق ديدن تو زندگي مي کنه .....
دوست دارم يه شب تا صبح فقط نگاه چشماي قشنگت کنم ....
دوست دارم يه شب بياي پيشم و همه ي حرفام رو بهت بگم .... تا يه خورده آروم بگيرم ....
دوست دارم يه روزي بشه که تو فقط مال من باشي من هم مال تو ...
دوست ندارم کسي ديگه رو دوست داشته باشم .... دوست ندارم تو يکي ديگه رو دوست داشته باشي ...
فقط مي خوام مال خودم باشي .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:50 توسط محمد
|
صدای باران را می شنوی؟..... ...... باران می آید!!
میان بغض تولد لحظه های بی قراری ام
همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است! و من به پاییز گفته ام
که اگر او بیاید حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد
تا بهار دیگر، دلش را نسوزاند با رنگ! و من و پاییز
او را از پشتِ بیدِ مجنون هایی که به باد باج نمی دهند، صـــدا مــــی زنیم!
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:19 توسط محمد
|
اي كاش...
كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد و اشك خود را نثار گونههاي خشك او ميكرد كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نمسپرد و اي كاش...
چه كسي مرا آنگونه مي خواند كه تو ؟! گويش كدام اسم زيباتر از نام من است آنگاه كه "تو" صدايم مي كني؟!
بگذار هر كس هر چه مي خواهد صدا كند مرا . هر كه نداند ، تو كه مي داني من با كدام نام تعبير مي شوم.هر چه نباشد تو كاشف اين اسمي.تو كاشف عاشقانه ترين لهجه هاي صراحت نامي بي ترديد .به هر چه بگويي خوانده اند مرا . به هر چه بگويي تعبير و تشبيه كرده اند . اما آنچه تو
مي گويي ديگرست .ديگر گونه است .حسي ديگر دارد .از نامم خوشم مي آيد آنگونه كه تو مي خواني ام .از اسمم راضي مي شوم وقتي تو صدايم مي كني .از خودم .....تو را عاشق مي شوم وقتي صدايم مي كني .... مرا به نام بخوان . مرا به نام بخوان ! حرفی بزن
*****************
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد.اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار.روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه. تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه. . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
*********
هر گاه بنده ای مرا بخواند ٬ آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم ... اما شگفتا که بنده ام همه را چنان میخواند که گویی همه خدای اویند ٬ جز من ...!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:7 توسط محمد
|
اسير كردهجواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نميدونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوريبه همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشقممنوع
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:38 توسط محمد
|
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
(دکتر شریعتی)
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:54 توسط محمد
|
ميخ در ديوار
سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.
تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:41 توسط محمد
|
تفاوت دوست واقعي و دوست معمولي
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند. دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند. دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد. دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود. دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند. دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني. دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:41 توسط محمد
|
نمی دانم چرا از خنده هایم گریه
می ریزد!
و غم در چشم من آهسته می خیزد
و رویای سپید آرزوهایم
دو دستش را
به دامان سیاه شب می آویزد!
نمی دانم چرا خوابم نمی آید!
زمان را حس نمی آید!
مکان را جا نمی باشد!
و حالم را نمی دانم چرا
درکی نمی آید!!
نمی دانم چرا بی جان
دو چشمم پلک هایش را
نمی بندد, نمی خوابد
نمی دانم چه ها خواهم از این دنیای بیهوده
از این بازار بی توشه
از این آبادی ویران
از آن بستان بی باران
نمی دانم چرا مرگم نمی آید!
و من مشتاق او هر شب
دو دستم باز می ماند...!
نمی دانم چرا امشب
برایت نامه باید گفت!
نمی دانم چرا قلبم
طپش را تنگ تر کرده
برای سینه ام با مشتی از غم ها
به سختی سنگ می کوبد!
نمی دانم
نمی دانم...
ولی می گویمت آرام
عزیز قلب من بودی
و هستی تا زمان باقی است..
و تا روز صفیر سور اسرافیل
تو را می بویمت هر شب
تو را می خواهمت هر روز
برایت رازهایم را
مروری می کنم .... آری
عبوری می دهم ....آری
به روی دفتر شعرم
و احساسی که بخشیدم تو را !
آن روزها هر روز
برایت نامه می گفتم
برایت شعر می خواندم
برایت عکس هایی از صمیم قلب
به اشعاری مزین کرده می دادم
تو را می گفتمت , آری
بمان باقی
بمان روشن
برای خود
برای دیده های من..
تو را مهتاب می خوانم
تو را از آب می خوانم
تو را می خواستم باشی
کنار بسترم هر شب
و بی تردید و دور از شک
تو را از خواب می خوانم
و می دانم نمیمیری
و می دانم که حرفت را
تو هرگز پس نمی گیری
ولی من باز دلتنگم!
بدان کشتی دل من را
تو را می گویمت , آری
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:22 توسط محمد
|
واسه ستاره شدن
باید از هفت تا آسمون گذشت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 20:46 توسط محمد
|